مثنوي دل
مثنوي دل
اي دل سرگشته هر جايي ام
باعث شيدائي و رسوائي ام
جرعه نوش بادهي غم تا شدی
لاله وش در باغ جانم وا شدی
اي دل بي بند و بار خود فرئش
بارها گفتم براي کس نجوش
جوشش عشق و محبت بهر چيست؟
لايق اين جان نثاري تو کيست؟
اي دل ار باشد محبت هر دو سر
نوش جانها مي شود شهد و شکر
اي دل من هيچ کس نشناسدت
بي نشاني اندر اين راه بايدت
اي دل من زخمهايت بي دواست
ناله هايت ناله هاي بي صداست
دل نه جاي مردم بيدل بود
حيف باشد دل اسير گل بود
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۵/۰۶/۳۱ ساعت ۳:۰ ب.ظ توسط عمو حامد
|