آخه تو كه دوستم نداري !!!

نامه ی من به تو

نامه ی من به تو

هرگز نگو كه دوست داري اگر حقيقتا بدان اهميت نمي دهي….
درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد ….
هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري…
هرگز نگو براي هميشه وقتي مي داني كه جدا مي شوي…
هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري….
هرگز سلامي نده وقتي مي داني كه خداحافظي در پيش است ….
به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني….
قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري!!!

يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند . . . چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: « اين کار شما تروريسم خالص است! » نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟ شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت: « آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند. جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! » وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت:
« با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به خورشید گفتم : گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم !!!
گفت :دستانش گرمای مرا دارند.
به آسمان گفتم : پاکی ات را به من بده !!!
گفت : چشمانش پاکی مرا دارند
از دشت سبزی زندگی اش را خواستم !!!
گفت زندگیت سبز تر اوست
از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم !!!
گفت : قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز.
از ما تابندگی صورتش را خواستم !!!
گفت : وقتی نگاهش می کنم خجل میشوم .
به فکر فرو رفتم من در اقبال
دستان گرمت ،
چشمان پلکت ،
سبزی زندگیت ،
بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت
هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز ….
این … بگیر نترس ،
می تپید برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم ...

گاه

گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم
گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم
گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند
گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم 

کنم هر شب دعايی کز دلم بيرون رود مهرت
ولی آهسته می گويم خدايا بی اثر باشد
| |||
یه روزی عشق و دیونگی و محبت و فضولی داشتن قایم موشک بازی میکردند تا نوبت به دیونگی رسید دیونگی همه رو پیدا کرد اما هر چی گشت اثری از عشق نبود
فضولی متوجه شد که عشق پشت یه بوته گل سرخ پنهان شده وبعد دیونگی رو خبر کرد
دیونگی یه خار بزرگ برداشت و در بوته گل سرخ فرو کرد صدای فریاد عشق بلند شد
وقتی همه به سراغش رفتند دیدند چشماش کور شده
بعد از اون ماجرا دیونگی که خودش رو مقصر میدونست تصمیم گرفت همیشه همراه عشق باشه
و از اون روز به بعد وقتی که عشق به سراغ کسی میره چون کوره بدی های معشوقش رو نمیبینه و دیونه وار به پرستش معشوقش میپردازه
تکه ای از قلب من نزد کسی جا مانده است
بی قراری بذر غربت در دلم افشانده است
باغبان مهربانی ها نمی دانم چرا؟
نو عروس عشق را از باغ رویا خوانده است!
برگ برگ دفتر سبز غزلهای مرا
شعله های دوزخ دلواپسی سوزانده است
از همان آغاز این ققنوس عاشق بی دلیل
در دل خاکستر تقدیر تنها مانده است
آه گویی کولی پائیز در گوش درخت
نوحه ی مرگ بهار آرزو را خوانده است
آمد و گذشت ...
شاید بهتر بود بر سر راهش نمی ایستادم ...
اما چکنم خانه من کنار جاده بود و دسته گلی نیز در دست داشتم .
با من سخن گفت ...
شاید بهتر بود که جوابش را نمیدادم ...
اما چکنم سپیده صبح از پنجره اتاقم سر به درون کرده بود و در باغ گلهای بهاری عطر افشانی می کردند.
قلبم را اسیر او دیدم ...
شاید بهتر بود که بدین زودی تسلیمش نمیشدم ...
اما چکنم وقتی که دل صاحب اختیار باشد عقل کاری نمی تواند بکند.
رفت وگفت فردا برمیگردد...
شاید بهتر باشد که دیگر انتظار او را نکشم و وقتی هم که آمد در به رویش نگشایم...
اما چکنم فردا دوباره سپیده بهاری انگشت بر در اتاقم خواهد زد و دوباره دلم در انتظار ساعت عشق فریاد بی تابی بر خواهد داشت.